![]() |
![]() |
|
| زیر و بم های دل |
|
سلام بر ماه مبارک رمضان
انشاءالله قابل دریافت برکاتش شویم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:21 توسط خاطره صبوری |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
مسئولم ،مسئولیم ، مسئولم ،مسئولیم ،مسئولم ... مسئول آگاهانه عملمان را انتخاب کردن، در این لحظه در لحظه نگاه کردن به خود و به جامعه در این زمان و به تاریخ ونا خود آگاه هایمان و...به اندازه خود و پیدا کردن جای خود در این لحظه و محسوب کردن اندازه وقایع در ارتباط با ما در هر لحظه سر جای خودشان و آگاهانه و سازنده عمل کردنمان در این لحظه در تعامل با جهان هستی در راستای هدفی که می خواهیم به آن برسیم و فرصت حیاتمان بی بهانه به آن بسته است و انتخاب هر لحظه یمان را در جهان ، حیاتی می کند (وای ،برای من گنده است ) (پس برای اینکه فرار نشود به جای حیاتی می گویم مهم ) (خدا کند هر لحظه بیشتر در مسیر قرار بگیرم و بگیریم وبرسیم به مدیریت فردی که در آن دیگر تسخیر احساسات و عادات نمی شویم و البته اینکه هر چیزسر جای خودش و به اندازه خوذش لحاظ می شود و ضروریست وگر نه ...وگرنه کل وجودمان جایی که دیگر نباید ، تسخیر احساسات ،هیجانات (از حوزه غرایز ) است که در این چندین روز اخیر ، تسخیر شدن در موضوع و به تبع آن ،غیر سازنده عمل کر دنها را زیاد دیدیم(بسیاری از عکس العمل های پوزیدونی ،آرتمیسی ،آرسی ) وبه نامها و شعارهای بیرونی زیبا از نگاه به درون نه تنها غافلیم که دیگر ضرورتش را نمی بینیم که اگر مال ماست بخش پنهان!!!! ،خواسته نشده ،عقب زده شده درون خوده ماست که امروز آیینه ای جلویمان شده و ما را باز به انکار باز داشته (این یک بعد قضیه ) البته هستند بزر گانی که برای آگاهی ،حضور شان ،موجود است اما این کجا و آن غیر سازنده عمل کردن کجا !!!!
و بعد دیگر : که چند روز است انگار در وجودم جور دیگری رخ نموده است شاید خیلی از روز ها به زبان می آوردم : لا اله الا الله و اما اکنون با استعانت از حضورمان در کائنات می خواهم بگویم که انشاء الله
لا اله الا الله
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 17:0 توسط خاطره صبوری |
|
|
به امید رهایی
در بطن جامعه حضور داشتن و بودن و گیر نکردن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:54 توسط خاطره صبوری |
|
|
سلام
داشتم شعری از "سید علی صالحی" می خوندم(حتما"تحت تاثیر ناخودآگاه جمعی در این ایام هم بودم) که...یاده نوشته ایم افتادم که سال ۸۴ به بهانه محرم نوشته بودم ونگاه کردم به اینکه چقدر اون موقع ... چقدر الان... تصمیم گرفتم هم شعر سید علی صالحی و هم آن نوشته قدیمی را اینجا بذارم... ((دیروز رادانسته آمدیم امروز ندانسته عاشقیم فردا روز را...ای رند مانده بر سر دوراهی دریا و دایره خدا را چه دیده ای!!! ... هی می رسم کنار ستاره وباز مقصدم جای دیگریست باید به گونه ای از کف هفت دریا ودایره بگذرم که جای پای مرا طوفان وپرگار نبینند .... هی می رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم!!!! می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم، می روم از میان تمام رویاها رازی ،آوازی،رازی شبیه آوازی بیابم هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگریست زور که نیست،کوتاه بیا دل نا مسلمان من خراب! پنهان گریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آیینه نیست، تو را نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند! )) "سید علی صالحی" وآن نوشته سه سال پیشم: (سال ۶۰ ه.ق بود، داشت دیر می شد ،داشتند اسلام را زنده به گور می کردند ،دیگه سیاست با سکوت فریاد زدن کاری از پیش نمی برد حسین (َع) باید کاری می کرد در آن زمانه ای که، در آسمان دل ستمدیدگان حتی ماه هم سیاه شده بود و پاییز حق طلبی پایش را روی برگهای قلبشان می گذاشت حسین (َع) باید کاری می کرد هنوز بودن حرهایی که بذر حق جویی دلشان با اینکه خواب بود ،اما قوه نامیه اش را از دست نداده بود و منتظر یک تلنگر بود دیگه داره خیلی خیلی دیر می شه! د ر این زمانه ای که ،پرگار فکر آدمها از مرکزیت وجدانشان خارج است و دیگر محاط نمی شود بین آن چیزی که هستند و آن چیزی که برای بودنش فرصت حیات پیدا کردند باید کاری کرد شاید اگر دیرتر شود، جو زمانه، بذر حق جویی دل آدمهارا اکسید کند و دیگه قوه ای برای جوانه زدن باقی نماند !! در این زمانه ای که، شیعه ای منفرجه ترین زاویه دیدش را برمذاهب دیگر باز می کند و تا به خودش می رسد ،چون به ارث بردن مذهبش، منجر به پاکی محضش است، حاده ترین زاویه را انتخاب می کند ،باید کاری کرد در آن زمانه ای که، پرنده ها آنقدر روی زمین دنبال دانه گشته بودند که پرواز از یادشان رفته بود، باید کاری می کرد در این زمانه ای که، وسیله ،هدف شده و پرنده ها به جای توجه به سفارشات هدهد برای سیمرغ شدن ، به هد هد پرستی دچارند !! باید کاری کرد حرفم این نیست که وقتی سنگینی رو دوش کاوه ها ، به مارها بر می گرده ، نه به درد مردم !!! و ضحاک ها آزاد آزادند ، چی کار باید کرد ؟؟؟ حسین (ع) هیچ کاری نکرد!!! فقط مکتبی گرفت را تدریس کرد که اگر تا قیامت هم در باره اش مطالعه و تحقیق کنیم باز هم کم است ) ...خاطره صبوری دی ماه ۸۴ ... ...شاید کمی آسان تر،آنجایی را که سخت گرفته ایم و شاید کمی سخت تر ،آنجایی را که آسان گرفته ایم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 3:1 توسط خاطره صبوری |
|
|
سلام
اومدم بنویسم اما دیدم فعلا چیزی نیست انشاءالله و با همت خودم به زودی میام... (نگران نشید ،اگه ننوشتم و دقیقا نمی دونم جنسش چیه اما اینو می دونم از نوع ریش آبی نیست ،اونو میشناسم)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:53 توسط خاطره صبوری |
|
|
شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان
شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان شیطان "اعوءذ بالله من الشیطان الرجیم" سلام ،فکر نکنید که خیلی فکر کردم یا منظوره خاصی دارم و... ،فقط حس کردم تعادل ویلاگم... راستی حین نوشتن ،هر چی جلو تر میرفتم ،بیشتر میترسیدم و اعوذ با لله... (در پست پایین ،همین الان عید فطر را...سر بزنید)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 3:2 توسط خاطره صبوری |
|
|
..... عید عید عید فطر عید فطر شاید روز ثبت نام آزمونی است!که یک ماه منابع و جزوه هایش را نازل کردند و پس نمی گیرند!
مدت آزمون : ۳۶۵ شبانه روز ! ،بعضی وقتها هم....
شرایط آزمون : ۱- جزوه باز !
۲-بهتر است با قلم نیت جواب داده شود و برای هر سوال نوک قلم هم چک شود !...
۳-در حین آزمون ،درس و رفع اشکال هم بر پا می شود ! (پس اگه به ظن خودت ،کلاس اول دبستانی و دیدی سوالهای پیش دانشگاهی پیش رویت است! یک دفعه شاکی نشو !حواسشون هست و ...البته بعضی وقتها هم به بررسی kerm ! و تصورات خودت بپرداز و به بیرون گیر نده! ) راستی برای سوالی که با یه ضرب ساده حل میشه،ماتریس چیدن.... ) آخ گفتی
۴-همه جانبه ! پذیرایی در حین برگزاری آزمون صورت می گیرد (به به ،می بینم که انگیزه و ...
. . .
توجه: * در این آزمون خوده...و تمام مراقبها، تماما منتظر اشاره ای برای تقلب رساندن هستند !( کجاش رو دیدی ،بی اشاره هم...)
(شاید هر کس میزان طلبش ،پارتیش می شود!!!)
((عیدتان مبارک))
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:16 توسط خاطره صبوری |
|
|
....انگار طنین بارون ،نوای هو هوی خدا را بین درخت ها
زمزمه میکنه ... کاش به برکت این شور حیات ، ته نشین های روحمان به رقص در آیند و در وجودمان حل ! شوند... پنج شنبه ۱۴/۶/۸۷ ساعت ۱۸:۳۰ ********************************** قطره ای رنگ گلی دید و بر بوسه آن، شبنم شد ربنا بوسه گل چید و در اوج شفق،منعم شد پنج شنبه ۱۴/۶/۸۷ ساعت۱۹:۴۰ پست پایین را هم تازه نوشتم ،سر بزنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:59 توسط خاطره صبوری |
|
|
سلام میخوام بگم از ترسی که بعد از یک مدت ننوشتن در وبلاگ مانع نوشتنم شد....اولش تصمیم گرفته بودم که یه مدت به دلایلی ننویسم اما وقتی خواستم با قلم خودم در وبلاگ بنویسم دیدم که سخت شده! تو این مدت در معرض اتفاقهای داغی در زندگی خودم و اطرافیانم قرار گرفتم...اما تا می آمدم بنویسم میدیدم که چیزی نیست....برای نوشتن خالی بودم و این حس می ترسوندم،به دیده خودم شاید بخشی ازترسم به این بر میگشت که خیلی این مدل تجربه ! را نداشتم و برام ناشناخته بود و تهش را نمی دیدم و همین بهم احساس نا امنی می داد ! از یک بعد دیگه دیدم که یه جاهایی پیش خودم و دیگران خودم را با مدل خاصی از گفتن و نوشتن نه تنهامعرفی کردم که پا فشاری!!!! هم کردم و شاید ترس از اینکه نکنه نتونم اونجوری بنویسم قفلم کرده بود (یادمون باشه که شاید تاکید های خودآگاهمان از شک و انکاری در ناخود آگاهمان می آیند )...حالا میخواهم بنویسم چون اگر خواهان دیدن بعد های مختلف وجودمان هستیم باید ترس و تعجب را به رسمیت بپذیریم و ازیک جایی به بعد ،خشک و معطل نمانیم که چرا دقیقا مثل قبل نمیشه... مگه قراره که حتما بشه!...شاید فقط باید از راه جدیدی شروع کرد و نسیه بودنش را به رسمیت پذیرفت... چند روز پیش اس.ام.اسی (خدایش راه نداره بنویسم پیامک!اصرار نکنید ((تعصب همچون مردمک چشم است ،هر چه نور بیشتری بر آن بتابد ،جمع تر میشود)) ولی یادمان باشد تا زمانی که زنده و هشیاریم ، مردمک هایمان به نور عکس العمل نشان می دهند ! ...راستی اگر باید میتوانیم با آ گاهی ، پلک ها و مژه هایمان را مدیریت کنیم تا چشم هایمان در آن نور نیز ببینند ؟! راستی لازم است ؟! منتظره گفتگو یتان هستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:32 توسط خاطره صبوری |
|
|
....هنوز چند ساعتی مانده به... ...۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱* بیست و شش سال پیش تقریبا همین موقع ها بود که بی تاب آمدن به این دنیا شده بودم ،می دونستم که باید بیام اما حالا چرا انقده هول بودم که زودتر از موعد مقرر ! اومدم ؟! یادم نمیاد که لحظات آخر ترک اون دنیا چه حسی داشتم (...ترس...ذوق... ...دلشوره...هیجان....ناراحتی...خوشحالی...)شایدم همش رو داشتم از دیشب همش دارم از خودم می پرسم که تو فکر میکنی ،نوزاد انسانی که خاطره نام گرفت و در ساعت ۱۱:۵۵ روز ۳۱ تیر سال ۱۳۶۱مطابق با اول شوال ۱۴۰۲ (عید فطر) در کلینیک بابل به این دنیا اومد ،لحظات آخر چه حسی داشته ؟! تا آخرین لحظات رسالتش یادش بود ؟! نمی دونم فقط الان هم ذوق دارم هم گیجم ، به تواناییهای امروزم تا حدی واقفم و شکر گزارم ولی میخوام که رسالت شخصی و منحصر به فردم دوباره یادم بیاد (ایمان دارم که همین روزها تا حدود واضح تری دوباره یادم میاد) و... از همتون متشکرم که موقعی که باید !، بودید موقعی که باید!، هستید موقعی که باید!،خواهید بود راستی بدوئید تولدم را تبریک بگید که کلی ذوق دارم *اینها شمع های تولدمه که از تحلیلی که آقای رضایی در مورد شمع های تولد در وبلاگشان نوشتند،آمدند و اینجا نشستند ******************************** یک اتفاق جالب ! مطلب بالا را صبح امروز نوشتم اما درست در لحظه ای که آمدم روی ارسال، کلیک کنم یک دفعه برقها رفت ! این اتفاق اصلا برام عادی نبود و میدونستم برام یک پیامی داره و باید بهش نگاه کنم اما اول رفتم یک اس.ام.اس کلی برای دوستان زدم که تبریک تولد دریافت کنم اما به محض اینکه اس .ام.اس ها ارسال شد و دو تا از بچه ها بهم زنگیدن یک دفعه شارژ موبایلم تمام شد و خاموش شد...اولش ناراحت شدم (خیلی)ولی وقتی نگاه کردم دیدم چقدر قشنگ... رفتم تو حیاط پیش گیاهها و... متشکرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3:11 توسط خاطره صبوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
هستیا دولت صحبت پرستنده سرفه های روح ساقی چشمان یک عبور ما هیچ ما نگاه وبلاگ ایوب متانی وبلاگ سید محمد مجابی وبلاگ سهیل رضایی فنجان کوچک مهسا |
|
RSS
|